من، جد و آبادم تورکن”- ماحمود دالغا

سال 1369 بود، من، احد، یاشار- آخرکلاس نشین دوره راهنمایی بودیم. معلم درس تاریخ و جغرافیا همیشه زمان اضافه می آورد و اجازه می داد بچه ها جوک تعریف کنند. آن سالها دوران بسیار خفقانی بود. هرکس از اینکه بگوید تورک است. لر است. عرب است. وحشت داشت، هر چند نحوه گویش آنها مشخص کننده هویت آنها بود. ما سه دوست ته کلاسی نیز همین طور، فارسی را بسیار غلیظ با لهجه تورکی بیان می کردیم، همیشه ترس داشتیم که از معلمان خود سئوال کنیم و آن قسمت از درس را که متوجه نشده بودیم بگوییم دوباره توضیح دهند.”چون با لهجه صحبت کردنمان باعث خنده دیگران می شد.”

در آن دوران مد بود بچه های کلاس درس تاریخ و جغرافیا همیشه جوکهای خود را با “یک ترکه…”یا “یک لره…” شروع می کردند و در ادامه همه می خندیدند، ما سه ته کلاس نشین به هم نگاه می کردیم و دندانهای خود را بهم می فشردیم.

یک روز یاشار گفت: هیچ می دانید این معلم تاریخ ما خودش تورک است، ما تعجب نکردیم چون می دانستیم. یاشار صحبت اش را ادامه داد، من باید این معلم را مجبور کنم که در کلاس با صدای بلند جلو همه بچه ها داد بزند من خودم تورکم. گفتیم چطوری.؟

یاشار گفت: خواهید دید، و رفت.

یاشار یکی از منظم ترین شاگرادن مدرسه بود. درس اش خوب بود. نمرات درس اش از فارسی زبانان نیز در همه ای درس ها بیشتر می شد.تکالیف خود را به موقع انجام می داد طوری که همه معلمان او را به عنوان دانش آموز مرتب مثال می زدند، و این امر باعث حسادت خیلی ها می شد.

روز دوشنبه بود، هر هفته دو روز درس تاریخ و جغرافیا داشتیم. معلم تاریخ از یاشار یک سئوال تاریخی پرسید، یاشار سرش را پائین انداخت و جواب نداد. همه فکر کردیم یاشار بلد نیست و به خود گفتیم:چه اتفاقی افتاده که او درس اش را نخوانده است.

معلم درس تاریخ در حالی که نگرانی از چهره اش معلوم بود گفت:

–         یاشار تو شاگردی مرتب و درس خوان مدرسه هستی این دفعه را می بخشم اما تکرار نشود. این روند پاسخ ندادند به سئوال تاریخ در چند هفته متوالی تکرار شد و یاشار تنبیه شد. به دفتر مدرسه رفت و تعهد داد. اما نشد که نشد. اصرار ما نیز تاثیری بر عمل کرد او نداشت.

یک روز معلم به یاشار گفت: این طور نمی شود تو بی انضباط ترین فرد کلاس شده ای نه درس می خوانی، نه تکالیف خود را مرتب انجام می دهی، بنابراین  فردا یا مدرسه نمی آیی و یا با پدرت می آیی تا من تکلیف تو را روشن کنم.

 فردا یاشار آمد اما از پدرش خبری نبود. ما بیشتر از خودش نگران حالش شده بودیم.معلم تا وارد کلاس شد رو کرد به یاشار و گفت:یاشار، پدرت کو؟

یاشار گفت: – پدرم رفته شهرستان و تا دو، سه ماه آینده نمی آیند.

معلم با ناراحتی صحبت اش را ادامه داد، جلسه بعدی برادر بزرگتر را بیاور، اما این کار نیز صورت نگرفت. همه فکر کردیم یاشار را از مدرسه اخراج خواهند کرد.

روزی چندم بود نمی دانم. یاشار را معلم از روی نیمکت بلند کرد بعد از زدن چند کشیده و لگد گفت برو گم شو بیرون ، هر وقت پدر یا مادرت را به مدرسه آوردی آن موقع بیا.

یاشار با خونسردی گفت:

–         آقا، گفتم که پدرم در خانه نیستند، برادر بزرگتر ندارم، من فرزند بزرگ خانواده ام، چکار کنم. معلم در حالی که صورتش سرخ شده بود با صدای بسیار بلند فریاد زد: حمال مادرت را بیاور. باز یاشار با خونسردی گفت : – ولی آقا ما تورکیم . مادر من تورک هستند. ایشان به  زبان فارسی نمی توانند صحبت کنند. در این موقع ما تازه متوجه داستان یاشار شدیم، حتما شما نیز فهمیدید که چرا آن شاگرد نمونه این گونه تنبل شده بود و اهانت و کتک های معلم را تحمل می نمود.

معلم کمی مکث کرد، یک بار دور خود چرخید کلاس را از نظر گذراند و با صدای که شبیه یک نعره بود فریاد زد: یاشار بگو مادرت بیاید من خودم تورکم، جد و آبادیمدا تورکدی.

یاشار لبخندی زد و با صدای بلند که همه بشنوند گفت: باش اوسته آغا.

Share