قشقایی ها: هویت قومی یا هویت ایرانی – اشکبوس طالبی

چندی است که بحث نسبتا حادی بین بخش هایی از قشقایی ها در گرفته است. گروهی برهویت قومی، زبانی و فرهنگی خود تکیه می کنند و استحاله فرهنگی را نمی پذیرند و گروهی بر هویت ایرانی و ضرورت های جامعه نوین امروز و یگانگی فرهنگی انگشت می گذارند .در این مجادله ، هر بخش به واقعیت هایی تکیه می کنند و گاهی با دلیل و گاهگاهی هم بدون دلیل بر دیگری می تازند و هر از گاهی خطوط قرمز ایلی- فرهنگی و انسانی را در می نوردندو به احساسات و عواطف هیجانی دخیل می بندند. بالاخره یکی از نویسندگان جوان قشقایی زبان به گلایه و شکایت گشود و هر دو گروه را به متانت و انصاف و همدلی و وفاق فرا خواند و در یکی از پر خواننده ترین وب سایت های قشقایی فغان بر آورد که ( بکجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ؟ لذا من هم در همدردی با ایشان مطالبی را با دوستان قشقایی در میان گذاشتم که فکر می کنم به خواندش می ارزد. 

دوست عزیز و نادیده، من هم به عنوان یک قشقایی عضو این صفحه ، می خواهم چند کلمه ای را اضافه کنم گرچه بیست و اندی سال است که از وطن کوچیده ام واز چم وخم ایل و روستا ووطن تصویر روشنی ندارم. نسل من در محدوده سنی ۶۰-۹۰ سالگی است و با کوله باری متفاوت و حافظه ذهنی متمایز.   ونسل دوم قشقایی که در محدوده۴۰ -۶۰ سالگی اند، نسل گذار و یا برزخی ها یند که نه چندان دل در گرو گذشته دارند ونه چشمی روشن به آینده، که این ها را نسل سوخته می نامیم..و نسل سومی ها و امروزی ها که در محدوده سنی ۱٨-۴۰ سالگی اند که به اصطلاح فرزندان انقلاب اند و بیشترین فاصله را با انقلاب دارند و اگر هویتی پیدا کنند و اراده ای ، انقلاب را خواهند بلعید.! من قشقایی نسل اول که با شیهه اسب و نا له برنو و بیشتر با تخته سیاه و چادر سفید وکوچ خو گرفته ایم ، به درستی نمی دانیم که نسل جدید قشقایی چه می گویند و به چه می اندیشند و برداشت شان از تاریخ و زندگی و جامعه چیست و روی به کجا دارند وآیا قبای کهنه ای هست که جایی بیاویزند.؟
سخن های مرا خیلی هم جدی نگیرید شاید فقط درد دلی است دوستانه از یک قشقایی ۷۰ ساله…زمانی که من و هم نسلان من معلم شدیم و رفتیم ایل ، حتما شماها متولد نشده بودید و کار ما این بود که تفنگ و اسب را از دست پدران و مادران شما بگیریم و انگشتان زمخت و رنج دیده پدران تان را با گچ و خود کار آشنا کنیم و تلاش شبان – روزان ما و نسل من این بود که آتا را به بابا و سو را به آب و در نهایت چورگ و اکمک را به نان تغییر دهیم که کردیم. و برای این کار چه دستمزد ها که نگرفتیم و چه تشویق نامه ها که در قاب نکردیم…..نسل ما خاطرات یک دوره دراز جنگهای خانگی(مرکزی- پیرامونی) را از پدران و مادران خود به میراث برده بودند .این خاطرات خونین و اندوهبار، حاصل تفکر تمامیت خواهی و فارس مرکزی حکومت پهلوی از یک طرف و مقاومت قشقایی ها در دفاع از هویت قومی –زبانی و فرهنگی خود از طرف دیگر بود . این سال ها ، سالهای قحطی و بلا نیز بود و سالهای شکست های پیاپی ،اعدام ها ، تبعید ها ، سرکوب ها و تحقیر ها.. سالهای راه بندان و خلع سلاح پاسگاه ها هم بود . سال های دشتی و مسیح و حیدر و محمد نوروز و بلوط قجرلو و بهمن و عطا و ایرج هم بود.                                                                                  دراین زمان ها، نسل دوم قشقایی ها داشتند متولد می شدند و حکومت مرکزی با سرکوب خونین ملیت ها و اقوام دیگر ایرانی، مست ساختن ( حکومت واحد- ملت واحد- زبان واحد و لباس واحد ) بود وسرگرم گسترش زبان واحد( فارسی)، ناسیونالیسم ایرانی، و یگانگی فرهنگی بود تا از دیباچه اروپایی (دولت- ملت) نسخه برداری کرده و تسلط آمرانه خود را بر ایران چند ملیتی و چند زبانی ما بنا نهد . روشنفکرانی چون کاظم زاده ایرانشهر، تقی زاده، دکتر عیسی صدیق ،دکترمحمود افشارو حتی ملک الشعرا بهار، پیشتر از این سنگ بنای این تفکر ( ملت سازی) را ریخته بودند. درست در این زمان بود که من معلم عشایری به دانشگاه رفتم که خود “آبی بود بر خوابگاه مورچگان”….. سال ۱٣۵۰ بود وهمزمانی رشد طبقه متوسط در ایران و همگانی شدن درس و مدرسه و گسترش دانشگاه ها و تراکم داشجویان وابسته به طبقه نو پای متوسط و جنبش های دانشجویی داخل و خارج کشور و گرایش های مسلحانه چریکی مجاهدین و فدائیان. که قشقایی ها هنوز طبقه متوسط نداشتند ویواش یواش با جان گرفتن جامعه ایران و گسترش تعلیمات عشایر و نقش آفرینی بهمن بیگی، طبقه متوسط قشقایی هم زاده می شد و طبیعتا دانشجویان چندانی هم در دانشگاه ها نداشتند. وقتی که در سال ۱٣۵۴ درست در زمان فارغ التحصیل شدن ، از زندان ساواک اصفهان سر بر آوردم و به جرم قشقایی بودن و دانشجوی معترض بودن شکنجه شدم و پاهایم ورم کرد ، همه دیوانه ام می پنداشتند که تیپا بر رزق وروزی ام زده ام و پاک آبروی خانواده ام را برده ام و آینده ام را بکلی بر باد داده ام…..و در سال ۶۰ وقتی از کار و تدریس و زندگی در جمهوری نو پای اسلامی محروم شدم ودر مرکز بسیج در ناصر آباد فیروز آباد به زیر شلاق رفتم باز هم گناهم این بود که قشقایی ام ، معلمم و معترض . تازه می فهمیدم که سیاست تمامیت خواهی پهلوی ها در حول زبان فارسی و ملیت ایرانی به شکل دیگری باز سازی می شود . این بار به شکل (ملت واحده اسلامی) وبا ملغمه ای نا همگون از زبان فارسی وعربی. به ناچار من هم شدم نسل سوخته. اما با اراده ای سمج می خواستم که جای جنگل سوخته سبز شود که شد. خب می بینی که گر چه تو را نمی شناسم ولی کوله باری ازمشاهدات، دلتنگی ها- تبعیض ها-کتک ها- زندان ها و اعدام ها را بر پشت خود حمل می کنم و یقینا هستند کسانی از نسل دوم و سوم قشقایی که گوشی برای شنیدن و قلبی برای تپیدن، چشمی برای دیدن و ذهنی برای فکر کردن در باره این سرگذشت ها را درا ختیار داشته باشند و حتما شما یکی از آنهایید…و حتما هستند بیشمارانی که دوست دارند تا این تجربیات نیز بین این سه نسل قشقایی انتقال یابد…….                                                                                                            
آقای طیبی عزیز. راستش را بخواهی جامعه ما ایران بطور عا م و جامعه قشقایی به طور خاص در مرحله گذار سختی دست و پا می زند. گذار از جامعه و فرهنگ ایلی، روستایی و سنتی دیروز به جامعه مدرن فردا. هنوز که هنوز است تکلیف روشن نشده است ما هنوز نه آنجایی هستیم و نه اینجایی. ( ایکه تویدان چنگی گونونا دوشموشاگ). این دوران گذار تنش ها-احساسات- ترسها- نگرانی ها و غلیان های فکری خود را دارد.هر از گاهی هویت یابی قومی ما سر برمی آورد و به ناچار شیفته گذشته و شخصیت های قومی ایلمان چون صولت الدوله ، ناصرخان و خسروخان می شویم و زمانی دیگر از آنها دورشده وبه یگانگی فرهنگی و هویت ایرانی خود می آویزیم و هویت قومی و زبانی خود را به فراموشی می سپاریم و از بهمن بیگی ها ، محمد افشارها و ایرج افشارها منجی می سازیم. عجیب نیست که گروهی از قشقایی ها سخت و دو دستی به گذشته چسبیده اند وبر هویت زبانی- فرهنگی، قشقایی خود تکیه می کنند و با هزار سلام و صلوات هم حاضر نیستند دل از گذشته بر کنند چون از آینده و حل شدن در فرهنگ بزرگتروحشت دارند. هر تغییری ولو اندک و هر رفتار و کردار و اندیشیدن نسبتا تازه ای آنها را به شدت مرگ، هراسان و پرخاشگرو غیر قابل کنترل کرده و عنان از کف داده به ناسزا گویی و تهمت و دروغ و ترور شخصیت روی می آورند و چنان کف به دهان می آورند و چنان رگهای گردن را باد می دهند که گویی تنها پهلوان چاله میدان اند. این گروه درک و فهمی امروزی از هویت ملی و هویت قومی ندارند. هنوز در دوره قاجار زندگی می کنند چرا که تاریخ و جامعه را ساخته و پرداخته دو خان یا دوسلطان و یکی دو ( قبله عالم) می دانند. این گروه نیز سخت عاشق و شیدای امام زاده ساختن و روابط ارباب ورعیتی و مراد و مریدی اند. بر این گروه خرده نگیرید و با اغماض روبرو شوید چون کمترمی دانند وبیشتر صدا در می آورند که ا گرمی دانستند ( چنین نمی کردند) . انصاف نیست که این ها را (پان ترک) بنامیم. پان ترکیسم- پان ایرانیسم و پان اسلامیسم فلسفه دیگری دارد که شاید روزی به آن ها بپردازیم. اما بعضی ها با برنامه ، خودشان را قاطی این گروه کرده اند چرا که هم مامورند و معذور .هم غرض دارند هم مرض. برای حقوق تقاعد است که خرمهره را طوق زرین می خواهند و اسب تازی را به زیر پالان می برند. از این قماش انتظاری بیش از این نیست ” چرا که نه هویت قومی را ارج می نهند و نه هویت ملی را. که از قدیم گفته اند. ” ناید از گرگ پوستین دوزی”

اما گروه دوم قشقایی یا نسل سوخته: این گروه از قشقایی ها فکر می کنند که هم دنیا را باخته اند و هم آخرت را . نوا و نوحه آهنگران آنها را به حرکت در نیاورد. تبلیغات گوش خراش ( امت واحده اسلامی) تکان شان نداد. پا برهنه و خاک بر سر کنان تا جماران نرفتند . بهت زده از بازی روزگار به کناری نشستند حیرت زده به تماشا ولبحند تمسخر بر لب که: “گهی پشت به زین و گهی زین به پشت” و هر از گاهی سوزی و سازی و شعری و شعوری و سرودی از ایشان به گوش رسید. کم کمک گذشته را رها کرده در گوشه روستائی و شهری خانه ای و لندروری و ده تا و نصفی گوسفند و گاهگاهی تلمبه ای ومزرعه ای و سیورساتی . باز نشستگی اجباری و یا زود هنگام هم قوز بالای قوز شد. . اخراج های بی درو پیکرهم که شریعت روز شد. این ها فرزندان ما بودند و پدران و مادرا ن شما که گاهگاهی از سر اجبار و همرنگی با سیاست زمان، عضو بسیج شدند و درادارات و شرکت های تعاونی اسلامی با هزار غرو لند، پنهانی دوباره شروع به کار کردند. احساسات و عواطف رنگارنگ و گاهی متضاد از خود نشان دادند. گاهی افسوس گذشته را خوردند و گاهی چشم ودل به فردای نا روشن دوختند و در نهایت تلاش کردندتا کارهای نا تمام خود را در فرزندان خود زنده کنند و لذا بچه ها را به جلو هل دادند. برای آموختن موسیقی یا آموختن زبان خارجه . آخرین گلیم و قا لیچه را نیز فروختند تا برای آنها معلم تقویتی بیاورند والبته بیماری کنکور و دانشگاه آزاد رفتن و یا به خارج کوچ کردن هم جز برنامه بود .چشم وهم چشمی هم که کولاک می کرد. آخر، مگرنه احمد شاه قاجار در مجلس انگلیس گفته بود که ( حاضر است که در سویس کلم فروشی کند ولی سلطان صاحبقران ایران نباشد.) با همه این تلاش ها ، متاسفانه افسردگی و بیماری های روانی- تنی هم بخشی ازاین نسل را رها نکرد. بعضی هاشان را پیری زود رس گرفت و آنها را خانه نشین کرد .فشار های روحی ، تماشا کردن اعدام ها ولب فروبستن ها، وکلاه وقلم در گرو میخانه، در نهایت، سکته های ناگهانی وبی مورد را به خانه ها آورد. و همدم شدن با منقل وبافورهم تا حدی باب روز شد… چاره چه بود؟………
                                                                                    
اما گروه سوم که نسل انقلاب اند و عکس شیر را در کتاب دیده اند و رستم را در شاهنامه. سرشار از خواستن و نتوانستن. اکثرا دانشگاه رفته وبخش زیادی بیکار. سخت به آینده چشم دوخته اند و گذشته را نیز فراموش نکرده اند . خوب می خوانند و خوب می نویسند و حافظه تاریخی شان هنوز خوب کار می کند وبسرعت می توانند گذشته ها را به یاد بیاورند. از این دعواهای قومی- ملی چیزی نمی دانند و نمی خواهند بدانند ویا آگاهانه دم به تله نمی دهند . از روابط ارباب و رعیتی به کلی کنده شده اند . خان ورعیت به مفهوم انسان مساوی برایشان معنی دارد نه شمارش اسب ها ، تفنگها و گوسفندان و املاک . حقوق فردی و حقوق شهروندی برایشان کشش بیشتری دارد ودرچگونگی ارتباط منطقی ومدرن هویت قومی – ملی – ایرانی هنوز به جمع بندی روشنی نرسیده اند. ماهیان نا آرامی هستند که در برکه ای کوچک دست و پا می زنند. حتی چشمهایشان در آن طرف مرزها سیر می کنند. به اینترنت وفیس بوک و توییترو ماهواره اخت شده اند . از من وتو بهتر برندگان فیلمهای بزرگ دنیا را می شناسند خیلی خوب می دانند که در برزیل چه می گذرد و برنامه افق در صدای آمریکا در مورد ژنو۲ چه گفته است. فارسی را با انگلیسی قاطی می کنند و به سرعت به فارگلیسی می نویسند و به فینگلیش می خوانند. ده ها آی دی تقلبی در جیب دارند. ترکیب رنگها و مدل های لباس را قبل از این که در تهران ودوبی و استانبول باب شود تجربه می کنند. از خسرو خان و بهمن بیگی گذشته اند .گرچه هردو راارج می نهند ولی هر دو جریان را اتفاقات تاریخی می دانند که به گذشته تعلق دارند و از کنار دعواهای نسل دومی ها که هربخشی سینه چاک یکی از این شخصیت هاهستند ، به آرامی می گذرند بدون این که یکی را بر سر دیگری بکوبند چرا که باور دارند هرکدام بخشی نا گسستنی از هویت قشقایی ها هستند که بنا به ضرورت های تاریخی به وجود آمده اند و دیگر مجال باز پروری و زنده کردن آنها نیست . این بخش از قشقایی ها دست پرورده نظام آموزشی و فرهنگی جمهوری نو پای شیعیان هستند و بیشتر از همه از این فرهنگ فاصله گرفته اند. به نماز جمعه نمی روند مگر این که پای جان در میان باشد. نماز نمی خوانند چرا که به سرعت فهمیده اند که ریا کاری است . اما تا بخواهی به موسیقی های شاد زیر زمینی وآهنگهای طنز آلود و تیز شاهین نجفی خشنودند. از مشروب خوردن بدشان نمی آید و از پارتی های مختلط گاهگاهی و شبانه در دانشکده و خانه های امن محظوظ می شوند . به تغییرات آرام اجتماعی دل بسته اند و از خشونت و ایدولوژی های تمامیت خواه بیزارند. به تساوی حقوق زن و مرد – ترک و تاجیک – فارس و غیر فارس باور دارند. هویت قومی را یک واقعیت می دانند که نمی شود آن را با تفنگ وتوپ در” پستوی خانه” پنهان کرد و هویت ملی را نیز به جان پاس می دارند وگرنه سرزمین های گسترده فارس و خوزستان وبوشهر و هویزه از خون آنان رنگ نمی گرفت. شاید هنوز به درستی نمی دانند که هویت ایرانی ما از ترکیب آگاهانه و داوطلبانه اقوام مختلف ایرانی به وجود می آید یکی به دون دیگری معنی ندارد . مثل ماهی است در آب ذلال. آب بدون ماهی و ماهی بدون آب را که دیده است؟ خوشبختانه، این نسل ، از دو نسل دیگر کنجکاوترند. می خواهند بدانند یک من ماست چند مثقال کره می دهد. می خواهند از همه چیز سر در بیاورند. بی تاب دانستن هستند و زندگی امروزی مدرن را به شکلی غیر قانونی تجربه می کنند وخوشمزگی آن را دریافته اند. می خواهند که مذهب فقط مسئله ای خصوصی باشد نه حکومتی. دوست دارند گذشته ها را بکاوند برای درس آموزی آینده . به نظرمی رسد که فرد گرا هستند و خود مرکز بین ولی راهی است اجباری تابه هویت فردی برسند و به ( من) خود معنی و قوام بدهند تا پخته شوند نه سوخته. مفهوم قشقایی در ذهن این جوانان همانی نیست که من وتو می فهمیم و باور داریم. خیلی هاشان متاسفانه ترکی صحبت کردن را فراموش کرده اند و یا می خواهند فراموش کنند و به فرزندان خود اول فارسی می آموزند تا تورکی! اما با این وجود در قلب تهران ولندن و واشنگتن هم به غرور، خود را قشقایی می دانند. به تار فرود سرخوش اند وبه ساز گنجی می رقصند.                                                                     
    سرعت یادگیری این گروه اعجاب انگیز است . همراه با سرعت جهان پیش می روند و هیچ فرصتی برای ماندن در گذشته ندارند . از نسل اولی ها جدا شده اند و با نسل دومی ها که پدران و مادران و معلمان شان هستند دائما در کلنجار هستند . زبان آنها و شیوه زندگی آنها را نمی فهمند و از بازی های سیاسی وریاکارانه آنها سر در نمی آورند. . بین رنگها سفید را بر سیاه و سبز را بر نارنجی ترجیح می دهند. ولباس هایشان را شاد می خواهند و همسایگانشان را نیز. از ازدواج های برون گروهی نگران نیستند و اگر فرصتی بیابند جراحان، حقوقدانان ، مهندسان ، موسیقی دانان، معلمان، روزنامه نگاران، نویسندگان ، استادان دانشگاه و ماماهای به درد بخوری می شوند.                                                                        
بله دوست عزیز دلتنگی های تو را می بینم و با گوش جان می شنوم. جامعه بزرگ ما ایران آبستن حوادث بزرگی است . فردا از بطن امروز زاده می شود و این زایش شاید با خونریزی و آسیب های فراوانی همرا ه شود . این گذار و نو زایی در ایل ما دردناک تر خواهد بود .ومن و شما و ما ها و شمایان دیگر شعرهای نسروده زیادی داریم و راههای نا رفته بسیار. تا بوی گل نسترنی دیگر ببوییم وتا رسیدن به آن جایی که باید باشیم ،هم اندیشی،هم آهنگی ، وهمراهی عظیمی را از همه ما طلب می کند. به نظر می رسد فردای ما بهتر از امروز ماست . سیاست های رضاخانی و خمینی گرایی، مدت هاست که شکست خورده و همه صدای شکستن استخوان هایش را می شنوند . قوم ها و ملیت های ایرانی از جمله قشقایی ها زنده اند و درساختن و آبادکردن و استقلال ایران همراه با سایر اقوام وملیت ها دوش بدوش و گام به گام خواهند بود . چرا که فردای مملکت ما جامعه ای چند ملیتی وبا هویت ایرانی خواهد بود که هر قومی درپهنای فراخ این سرزمین ، هویت- زبان – فرهنگ و شیوه زندگی خود را خواهد داشت . بدون تبعیض و بدون تحقیر و بدون هیچ حق ویزه برای قومی به اصطلاح برتر.

ما را ، قشقایی را ، وایران را بشارت باد بر چنین روز هایی.                                                                              سلام اولسون شوکتونزا ایلینزا. اشکبوس طالبی- مریلند ۵ بهمن ماه ۹۲ ۱٣                       

Share

Leave a Comment

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.