Add Durna to your favorites
 
   |  آرشيو   ا   ادبيات  ا  اوشاق  ا  قادين   ا   رئداكتوردان      
 

زبان مادری ما، زبان عربی

 

یوسف عزیزی (بنی طرف)

 

 به این تعریف کلاسیک قوم، ملت، ملیت، خلق یا یک گروه قومی توجه کنید: گروهی از انسان ها که دارای سرزمین مشترک، تاریخ مشترک، زبان و فرهنگ مشترک هستند. به نظر من "زبان" مهمترین رکن این مجموعه است.
گروه های قومی ششگانه فارس، ترک، کرد، عرب، بلوچ و ترکمن هم اکنون در عرف جامعه ایران و حتا در عرصه بین المللی به عنوان مولفه های قومی این جامعه شناخته می شوند.
البته در ایران، گروه های قومی غیرفارس دیگری هم هستند که قدری با ترک ها، کردها، عرب ها، بلوچ ها و ترکمن ها فرق دارند. به عنوان نمونه می توان به مردم گیلک اشاره کرد که برخی زبان این مردم را گویشی از زبان فارسی و برخی آن را نیمه زبان دانسته اند.
لرها وبختیاری ها گرچه هریک به یکی از گویش های زبان فارسی سخن می گویند اما فرهنگ آنان با فرهنگ فارس ها تفاوت دارد و برخی از جامعه شناسان آنان را دارای هویت قومی متمایزی می دانند. فراموش نکنیم که میرزا کوچک خان و نهضت جنگل در اوایل قرن بیستم در منشور خود، علاوه بر رهایی ایران، موضوع "خودمختاری" برای گیلان را نیز گنجانده و برای زبان گیلکی اهمیت ویژه ای قایل بودند.
در واقع، زبان فارسی و مذهب تشیع دو اهرم یا دو بازوی عمده قدرت حاکم در ایران برای اداره امور کشور است والبته "اسپانسر" یا بهتر بگویم خونی که این دو بازو را به حرکت در می آورد نفت یا پول نفت است. این امر به قیمت حذف زبان و مذهب سایر مولفه های قومی و زبانی جامعه ایران صورت می گیرد.
زبان، ابزار اندیشه و عمده ترین بیانگر فرهنگ یک ملت است. اگر زبان یک قوم یا ملتی از تکاپو و پویش باز بماند، این بدان معناست که اندیشه آن قوم از کار باز مانده است. زبان پدیده تاریخی پردوامی است و مهتمرین وسیله تفهیم وتفاهم به شمار می رود. اما زبان زاییده قدرت و نیز زاینده آن هم هست.
میان تمرکز فوق العاده قدرت در مرکز، یعنی تهران و سیاست های مبتنی بر تک زبانه بودن و رسمی بودن تنها یک زبان در ایران، رابطه ای مستقیم وجود دارد. نیز تنوع و تکثر زبانی و قومی و فرهنگی با تمرکز فوق العاده در تناقض است. اکنون این تناقض اساسی در جامعه ایران وجود دارد. واین البته یک تناقض تاریخی است که هشتاد واندی سال عمر دارد. اکنون – اما – ما در عصر انقلاب ها و تحولات دموکراتیک به سر می بریم. موج عظیم دموکراسی خواهی، اروپای شرقی، آسیا و آفریقا را در نوردیده است. از سنگال تا سنگاپور و از مالیزی تا عراق و افغانستان این فرآیند گستردگی دارد و ایران نمی تواند از این موج نوین دموکراسی برکنار بماند. خیزش کنونی مردم ایران گواه این امر است.
در برابر ستم و تبعیض ملی (قومی)، حقوق شهروندی قومی مطرحی می شود که بخشی از حقوق شهروندی مردمان ایران است. در این حقوق، توسعه متوازن زبان های گوناگون بر اساس سیستم آموزشی چند زبانه، جای می گیرد. البته این کار فقط توسط حاکمیت غیرمتمرکز انجام شدنی است. وبه نظر من در شرایط کنونی یک نظام فدرال می تواند این وظیفه را به عهده گیرد. چون حاکمیت و قدرت متمرکز، همواره بستر مناسبی برای دیکتاتوری در ایران بوده و عدم تمرکز و فدرالیسم، ضامن دموکراسی در کشور است.
در اینجا لازم است اشاره کنم که ستم ملی یک "پکیج" یا یک بسته است که عواملی چون تبعیض زبانی، مذهبی، فرهنگی، اجتماعی ونژادی را در بر می گیرد.
ریشه همه عقب ماندگی های خلق های غیرفارس در عقب ماندگی زبانی این خلق ها نهفته است. یعنی نطفه این عقب ماندگی در سن هفت سالگی کودک غیرفارس منعقد می شود. کودک غیرفارس در کلاس اول دبستان مجبور است دو چیز را یاد بگیرد: زبان فارسی و الفبای فارسی. اما کودک فارس فقط الفبای فارسی را می آموزد. در این خط ابتدای مسابقه زندگی، وزنه ای را به گردن کودک غیرفارس می آویزند که مانع رقابت وی با همتای فارس خود می شود. اگر از استثناها در میان کودکان غیرفارس بگذریم، اکثریت افراد با هوش متوسط در این مسابقه نابرابر می بازند. این باختن یا در آغاز یا در میانه یا در پایان مسابقه رخ می دهد.
عقب ماندگی زبانی باعث عقب ماندگی فرهنگی، و این یکی سبب عقب ماندگی اجتماعی و اقتصادی می شود.

ریشه های عرب ستیزی در دوران معاصر
عرب ستیزی وبه تبع آن تبعیض نژادی یکی از عوامل عمده عقب ماندگی ملیون ها هموطن عرب ایرانی است. هم اکنون زبان مادری بیش از هشت در صد از مردم ایران، عربی است که حدود شش درصد آنان در استان خوزستان و استان های مجاور، و دو درصد در سایر مناطق ایران سکونت دارند.
عرب ستیزی در ایران دو انگیزه تاریخی و جغرافیایی دارد. انگیزه های جغرافیایی، ناشی از اختلافات میان رژیم های حاکم بر ایران
(نظیر رژیم شاه و رژیم کنونی) با رژیم های عربی در دوران معاصر دارد. در این جا مقصود من از عرب ستیزی، ضدیت با رژیم های عرب نیست که هرکس می تواند با آن موافق یا مخالف باشد، بلکه منظور دشمنی با قوم عرب (یا با خود عرب بما هو عرب) است. این نوع دشمنی، مصداقی از نژاد پرستی است و باید با آن مبارزه شود؛ همان گونه که باید با ترک ستیزی نیز مبارزه شود، زیرا که عرب ستیزی و ترک ستیزی به سود همبستگی ملی نیست.
از نظر تاریخی نیز عرب ستیزی از جنبش شعوبیه و فردوسی، آغاز و به مدت دو قرن ادامه می یابد؛ اما از قرن چهارم به بعد، احساسات انسانی (در اشعار مولوی و حافظ و سعدی و بسیاری از دیگر شاعران و نثرنویسان) و حتا عرب دوستی (ناصر خسرو) در ادبیات فارسی، جای عرب ستیزی را می گیرد. این حالت به مدت نُه قرن یعنی تا قرن سیزدهم هجری (نوزدهم میلادی) ادامه می یابد. آن گسست نُهصد ساله و دوری از عرب ستیزی، نشان می دهد که این ایدیولوژی نژادپرستانه در ایران اصیل نیست بلکه محافل شعوبی یا ناسیونالیست های افراطی پشت سر آن هستند.
در تاریخ معاصر ایران، عرب ستیزی و باستانگرایی از شاهزاده جلال الدین میرزا – پسر فتحعلی شاه قاجار – آغاز می شود. وی نخستین کسی بود که در نیمه سده نوزدهم وبر اثر تشویق پارسیان هند بر سره نویسی و باستانگرایی تاکید کرد. جلال الدین میرزا کتابی دارد به نام "نامه خسروان" که دیدگاه های خودرا در آن شرح داده است. از دیگر همفکران وی، می توان از میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی نام برد.
اینان از اندیشه های اندیشمندان ناسیونالیست و نژادگرای اروپا تاثیر گرفته بودند. البته در آن هنگام نحله های لیبرال دموکرات و مارکسیستی نیز در اروپا وجود داشت که ناسیونالیست های وطنی نسبت به آنها بی اعتنا بودند.
طرح فاشیستی و ضدانسانی تغییر بافت جمعیتی استان خوزستان و در اقلیت قراردادن عرب ها در این استان گرچه در فروردین ۱٣٨۴ منجر به تظاهرات مسالمت آمیز توده های عرب اهواز و کشتار ده ها نفر از آنان توسط پلیس گردید اما این طرح ریشه در اندیشه های افرادی چون میرزا آقاخان کرمانی دارد. رضا بیگلدلو در کتاب "باستانگرایی در تاریخ معاصر ایران" در این باره چنین می نویسد: "از دیگر آثار آقاخان رساله ای به نام رساله عمران خوزستان است که در این کتاب پیشنهاد می کند که پارسیان هند قسمتی از زمین های ثروت خیز خوزستان را از دولت ایران بخرند و به ایران بازگردند وسد اهواز را بسته و درکنار شط کارون شهری همانند کراچی و بمبئی دارای ثروت و سرشار از روح ایرانیت بنا سازند. این رساله به هندوستان رفته و مورد قبول پارسیان نیز قرار گرفت و در تعقیب این هدف پارسیان وارد مذاکره با دربار ایران شدند که ناصر الدین شاه زیر بار این معامله نرفت و نتیجه لازم از این کار گرفته نشد".
رضا بیگدلو این مطلب را به نقل از کتاب یحیی دولت آبادی به نام "حیات یحیی، جلد ۱، چ ششم، انتشارات عطار و فردوس، تهران ۱٣۷۱، ص ۱۶۰) آورده است.
البته این طرح در دوره رضا شاه پهلوی عملا در منطقه کیان پارس و به کمک زردشتیان یزد به اجرا در آمد.
بی گمان، ادبیات معاصر فارسی نقش مهمی در شکل گیری اندیشه های دگرستیز – وبه ویژه عرب ستیز – داشته است. ادیبان و نظریه پردازانی همچون محمود افشار، احمد کسروی، پورداوود، ملک الشعراء بهار، عبدالحسین زرین کوب وحتا افراد منتقدی نظیر جمال زاده و صادق هدایت و اخوان ثالث و دیگران در شکل گیری اندیشه های ناسیونالیستی تنگ نظرانه دگرستیز و برپایی دولت – ملت معیوب کنونی نقش داشته اند. این اندیشه ها، پایه های کنونی گفتمانی است که سرشار از نفرت و تحقیر نسبت به هموطنان ترک و عرب ایرانی است. من البته منکر خلاقیت های ادبی برخی از اینان نیستم اما زیان های خلاقیت آلوده به نژادگرایی و عرب ستیزی به مراتب از سود آن بیشتر است.
در این جا باید اشاره کنم که قانون اساسی ج.ا.ا از زبان عربی به عنوان زبان دوم نام می برد اما حاکمیت کنونی نه تنها کمترین اعتنایی به حقوق مردم عرب خوزستان ندارد بلکه همواره در محو هویت ملی (قومی)، زبانی وفرهنگی آنان کوشش می کند. سرکوب و شکنجه و زندان برای فعالان فرهنگی و قومی عرب به امری بدیهی بدل شده است.
زبان عربی هم در زمان شاه و هم در دوران جمهوری اسلامی ایران در دوره دبیرستان – و البته با انگیزه های متفاوت - تدریس می شد. رژیم پهلوی بنا بر انگیزه های ناسیونالیستی وبه منظور درک ادبیات کلاسیک فارسی این کار را انجام می داد و رژیم کنونی برای ترویج گفتمان دینی و مذهبی؛ ونه به خاطر چشم و ابروی مردم عرب خوزستان. این مردم از دو رژیم جز نژادپرستی و سرکوب نصیبی نبوده است.
طی هشت دهه گذشته بین ۵/۱ تا ۲ ملیون عرب خوزستانی بر اثر سیاست های تفریس (آسیمیلاسیون)، زبان مادری خودرا از دست داده اند و این به معنای ریزش جمعیتی است و نوعی پاکسازی فرهنگی به شمار می رود.
به اینها باید شهرک های مهاجرنشین را اضافه کرد که برخی همانند شهرک های یزدنو و اصفهان نو در دوره شاه سابق، و برخی دیگر نظیر شهرک های شیرین شهر و رامین شهر و ده ها شهرک دیگر در دوره جمهوری اسلامی ساخته شدند.
هم چنین در دهه چهل شمسی، طرح انتقال معلمان و کارمندان عرب از مناطق عرب نشین به مناطق غیرعرب اجرا گردید و براثر آن صدها تن به اجبار از زادگاه خود کنده شدند و به مناطق فارس نشین نظیر دزفول و بهبهان و دیگر شهرها منتقل گردیدند. یکی از رهبران ناسیونالیست های افراطی در اوایل ریاست جمهوری آقای خاتمی، طرح مشابهی را در این زمینه به ایشان پیشنهاد کرد که شامل عرب ها و ترک ها می شد.
میزان بی سوادی در میان زنان و مردان و ترک تحصیل دانش آموزان عرب، نسبت بزرگی را تشکیل می دهد که در کل ایران کم نظیر است و طبق خود آمارهای دولتی، استان خوزستان یکی از عقب مانده ترین استان های کشور از نظر آموزش و پرورش است.
ضمنا دولت هر ساله تحت عنوان کاروان های نوروزی "راهیان نور" سه تا چهار ملیون تن از هواداران خود را به هزینه خویش وتوسط اتوبوس به شهرها و روستاها ومناطق مرزی استان خوزستان اعزام می کند. مخارج خوراک و پوشاک و حمل و نقل اینان کاملا به عهده دولت است. این کار که همراه با نوعی خاک پرستی وتقدس مکان های جنگی انجام می گیرد دارای آماج های سیاسی خاصی است که بومیان عرب را هدف قرار داده.
تا قبل از سقوط آخرین حاکم عرب استان یعنی شیخ خزعل در سال ۱۹۲۵، چند مدرسه عربی در اهواز و محمره (خرمشهر کنونی) وجود داشت که مهمترین آنها مدرسه چاسبیه در اهواز بود که در عهد پهلوی اول به دبیرستان شاهپور تبدیل گردید.
گرچه نفت خوزستان ٨۰ درصد از درآمد ایران را تشکیل می دهد اما مردم عرب این سامان نصیبی از این نفت ندارند و علاوه بر فقر فرهنگی از فقر سیاه اقتصادی نیز رنج می برند. عکس هایی که اخیرا از سوی خبرگزاری مهر از زندگی این مردم منتشر گردید نشان می دهد که این فقر سیاه حتا در آفریقا نیز کم مانند است.
باتوجه به آن چه که گفته شد، اکنون مساله عرب های خوزستان، مساله وجود یا عدم وجود یا بودن یا نبودن است.

____________________________________                           
* این مقاله فشرده ای از سخنرانی بنی طرف است که به مناسبت روز جهانی زبان مادری در پالتاک جنبش فدرال دموکرات آذربایجان ایراد گردید.