Add Durna to your favorites
 
   |  آرشيو   ا   ادبيات  ا  اوشاق  ا  قادين   ا   رئداكتوردان      
 

حقوق دمکراتیک ملیّت های ایرانی

 

منصور پویان

 

نقد گرایشات ِپدرسالارانه، مستلزم بررسی «نظام سمبولیک» مُستتردر گفتمان هاست. گفتمانها به واقع آینه‌ هائی هستند که جهان ِراوی؛ چشم‌انداز و پندارش؛ را برمی تابانند. فاشیسم و جهان ِسمبولیک نهفته در گفتمان ِناسیونالیسم افراطی، همانا در مدعیات و در نحوه ارائه ادله بازتاب می شود. در این راستا، امپریالیسم فرهنگی در واقع گرایشی بشدت ایدئولوژیک برای حفظ ِسوائق پدرسالاری است. ایضاً، «انقیاد ِاقوام ایرانی» تحت نظامی متمرکز و حاکمیتی «آریائی نژاد»، آنچنان توجیح می شود که در بافت ِگفتآوردش، آزادی تعیین ِسرنوشت محلی از اعراب نمی یابد. توهمات آرمانخواهانه ایدئولوژیکی، توأمان یک اسطوره «بهشت گمشده» در پشتش پنهان دارد. اظهارات شووینیستی ِخاک و خونی؛ ریشه در اعتقادات اساطیری از ایران باستان دارد. بر مبنای چنین مدعیاتی، حفظ ایرانیت منوط است به پذیرش ِسَرکردگی ِهویت و فرهنگ پارسی زبانان. تو گوئی، پذیرش حقوق اقوام در خود-گردانی، مساوی ست با پایمال شدن ایرانیت و یا تضعیف زبان فارسی. در مَذبح اسطوره باوری، حقیقت آنچنان فدا می شود که گوئی برای فرد شووینیست، اقوام ساکن در حیطه تمّدنی، همانا مُستمسَکی هستند برای ارضای تمنیات ِتمامیت-خواهانه. به عبارت دیگر، گویا همه چیز حتی انسانیت، در قربانگاه اساطیر و بلحاظ ِتمناهای سمبولیک، محکوم به فدا است.
باری در راستای گرایشات پدرسالارانه، رنج مضاعفی که ملل ساکن در جغرافیای ایران می کشند، به طاق نسیان کوبیده می شود. از اینروست که فرد و یا جامعه اسطوره زده، مدام میان اخلاقیات انساندوستانه و وسوسه خواب های طلائی در ستیز بسر می برد. چنین فرد یا جامعه ای یک روز در جنبش مشروطیت از انجمن های ولایتی و ایالتی صحبت می کند و روز دگر در لوای بازگشت به گذشته از «تمرکزگرائی آسیائی و آریائی» سخن بمیان می آورد. البته این هر دو رویکرد؛ اعم از مردم سالاری متمرکز و یکسان سازی فرهنگی، دو گفتمان مرتبط با یکدیگر و دو روی یک سکه اند که سودای پیوستن به بهشت گمشده؛ دغدغه خاطر ِمشترکشان است.
عبور از ورطه خود-گمگشتگی و تفوق بر بحران هویت همانا در گرو ِبلوغ و رشد ِفرهنگی است. انسان امروز واجد یک سلسله «حقوق ذاتی و سمبولیک» است که در صورت تعدّی؛ بنیان جامعه دچار اختلال خواهد شد. فرد یا جامعه پدرسالار تحت توهمات اساطیری ناشی از «اقتدار زبان پارسی» خیال می‌کند با نفی آزادی فرهنگی و یا خودگردانی منطقه ای، می‌توان به آرمان گمشده اش دست یابد. چنین فرد یا جامعه ای، متوجه نمیشود که این بنیادگرائی همانا بازتولید کننده سنت و بحران است. زیرا اعتقاد به بهشت و آرمانشهری که ساکنین اش یکسان اندیش باشند، جامعه ای ست که در بهترین حالت؛ تمنیات نارسیستی و تمتعات ِخود-غرض ِارباب قدرت را برمی تاباند.
ازینروست که تحت منویات امپریالیستی، فرد قادر نیست پی آمد های تضییقاتی تمایلاتش را بر دیگر خلقها بصورت لخت از روبرو ببیند و حّس کند. چرا که همیشه حجاب و فاصله ای مابین خویش و «دگری» وجود دارد.

سمبولیسم نهفته در اندیشه پان ایرانیسم

گرایشات نهفته در «گفتمان ِبازگشت به عهد باستان» انباشته از تمنیات امپریالیستی ست که ایضاً حقوق اقوام را انکار و یا محدود می کند. این گفتمان دل در گرو آن دارد که صورت ِمثالی شیر و نشان ایران را از گزند اضمحلال مصون نگاه دارد. چنین آرمانی، به یک « فتیشیزم و گرایش روانی» تبدیل می شود که ارضای آن مستلزم حذف ملاحظات انسان-دوستانه می شود. ازینروست که تمَنیات ِکهن-الگوئی به پایمالی حقوق انسانی انجامیده؛ انسان ایرانی تحت ِتوجیحاتی چون «سرزمین پدری و مرز پرگهر» اسیر ِمَنویات و تعصباتی می شود که تربیت پدرسالاری ِسنّت در جسم و جانش حک کرده است
آرمان برپائی تمدن اسلامی یا باستانی در «پایبندی به سنتّ»، به وسیله ای برای ارضای تمنیات ِبنیادگرایانه تبدیل شده است. بدین صورت انسان ایرانی شورو تمناهای نوخواهانه و نونگرانه اش را در پیشگاه روح پدرسالار؛ یعنی در برابر ِهمان کهن-الگوی اسلامی یا باستانی، سلاخی می‌ کند. در واقع نماد ِشیر و خورشید همانا بمثابه یک «گرایش خشن ِامپریالیستی» این خیال را نمایندگی می کند که گویا حقیقت در ذمه بنیادگراست و اوست که می‌ بایست حقیقت را به همه بقبولاند و در جهت استیلایش حتی خشونت بورزد.
توهم راجع به بهشت گمشده آنچنان مطلق و قوی ست که رویه دیگر آن همانا توهم ِ« حفاظت از یکپارچگی» است. این دو مقال، اجزای یک سناریوی نارسیستی و بنیادگرایانه هستند که پیوندی گفتمانی نیز با یکدیگر دارند. در واقع پشت پرده حجاب ایران بزرگ، گرایشات دفاع ناموسی از توهمات خاک و خونی نهفته است. تمایلات شوینیستی پنهان در رویای ایجاد ِ«آرمانشهری متمرکز و مقتدر»، بناگزیر عملکردی فاجعه آمیز، دیکتاتورمنشانه و خطرناک خواهد داشت.
آزادی کامل البته ناممکن است چرا که ملیت و استقلال فرهنگی یک روایت است و ما با از بین بردن تمرکزگرائی اجباری وارد جهان رها از استیلا نمیشویم و به کمون ِاولیه برنمیگردیم؛ بلکه وارد عرصه برابرانه «حقوق سمبولیک» میشویم. در جهان مدرن، انسان هماره اسیر توهمات و روایات باقی خواهد ماند و همیشه حجابی میان انسان و زندگی، میان فرد و دیگری وجود دارد و بنابراین ما هیچگاه به راز نهایی خود و دیگری پی نخواهیم برد و هماره محکوم به حدس زدن و خلق روایات هستیم. در عین نشان دادن وضعیت کابوس وار بنیادگرایی و نمایاندن واقعیات نهفته در «تمرکز گرائی پدرسالارانه»، باید نشان داد که هویت-خواهی فرهنگی نیز یک خواست و انتخاب سمبولیک است. منتهی با پذیرش برابری و با قبول خود-گردانی، بهتر می توان در کنار یکدیگر، همزیستی مسالمت آمیز داشت.
حالت «تراژیک و فاجعه‌آمیز » بنیادگرائی پدرسالارانه نباید باعث شود که وعده و وعید های استقلال در دنیای مدرن را غایت آمال و از نواقص بی پیرایه بیانگاریم. فانتزی تلخ و تراژدی احیای عهد کهن و یا توهمات ِاستقلال جوئی همانا گرایشات راوی بوف کور و منویات پیرمرد خنزر-پنزری است که در پی آمدش، همواره سنّت تکرار شده است. شووینیست ها و تجزیه طلبان هر یک بنوعی مانند پیرمرد ِخنزر-پنزری در اسارت توهم و در چنبره فانتزی، فاقد خلاقیت سمبولیک نوآورانه ای هستند که گوشه چشمی نیز به ضرورت ناگزیر تحول خویش داشته باشد.
از این روست که می گویم: شووینیسم فارس در ستیز با نوآفرینی انسان نوین از همان پیشینه تاریخی و کهن-گرایانه ای آب می خورد که بنیادگرائی دینی یا تجزیه طلبی ملّی دچارش است.

ضرورت برنامه جبران مافات در نواحی زیست اقوام

معیارهای دموکراسی-خواهی و تساوی-خواهی ایجاب می کند که حقوق ِملیّت های ایرانی محترم شناخته شده؛ آزادی تکّلم به زبان های گوناگون در اقصی نقاط کشور به رسمیت شناخته شود. تحمیل فارسی به عنوان زبان رسمی همه ی مردمان ایران امری ظالمانه و منافی اعلامیه جهانی حقوق بشر است. فارسی می تواند "زبان مشترک" در سرتاسر فلات ِایرانزمین محسوب شود. منتهی در کنار زبان مشترک، فراگیری، مراودات رسانه ای و تحصیل به زبانهای ملیّت های ایرانی باید برای همه اقوام در هر حیطه زبانی؛ آزاد و امری مُحرز شمرده شود   
مسأله وحدت ملّی همانطور که تکثر در عقاید و تحزب را برمی تابد، در تناقض با کثرت زبانی قرار ندارد. قومیت های ستم زده ی ایران، از نژادپرستی ساختاری و از تحمیل زبان فارسی بر گویش های مادری، در رنج و ستم اند. سایه شوم جدایی طلبی ِملیت های ستم زده وقتی به درستی مرتفع شده؛ اتحاد همه اقوام ایرانی جامه عمل خواهد پوشید که از هم اینک با الهام از اعلامیه ی جهانی حقوق بشر و به صدای رسا ، تساوی حقوقی کامل همه اقوام و ملیت ها را وجه همت خویش سازیم
برای حفظ آینده ای یکپارچه در چارچوب مرزهای امروزین ایران؛ صاحبان زبان های سرکوب شده باید از زیر خِفت و خفقان ناشی از تعصبات کور بدر آیند. پویندگان آزادی و دموکراسی نباید از برچسب تجزیه طلبی بترسند و یا اینکه دفاع از حقوق اقوام را مترادف با "تجزیه طلبی" قلمداد کنند. قاموس آزادیخواهی، تبار و نژاد برنمی تابد. باید خاطر نشان شد که منویات ِتمامیت خواهاهانه، عملاً راه جدایی-خواهی ِملیت های سرکوب شده را هموار می سازد. میلیونها آذری و کرد و ترکمن و عرب و بلوچ چنانچه حق یادگیری زبان مادری خود را در مدارس و دانشگاه ها نداشته باشند؛ آنگاه تجزیه طلبی از امری بالقوه به واقعیتی بالفعل تبدیل می شود.
متکلّمان زبان های بومی در ایران امروز تحت ستم فرهنگی، از تعصب زبانه، درد مضاعف می کشند. طبق اعلامیه ی جهانی حقوق بشر همانطور که مذهب رسمی نمی تواند معنا داشته باشد همانطور فارسی نمی تواند زبان رسمی ایران قلمداد شود. در ایران فردا، بلافاصله پس از استقرار ِآزادیها، باید تمهیداتی برای جبران مافات، جبران خُسران های ناشی ار عقب ماندگی اقتصادی و بخصوص در جهت برچیدن محدودیت یادگیری زبان مادری دایر و برقرار کرد.
مشروطیت تحت تأثیر جنبش روشنگری اروپا، از تمرکز حکومت در پایتخت کاست و بنیانگذار یک سیستم دموکراتیک شد که بر اساس آن، انجمن های ایالتی و ولایتی می توانستند نیازهای منطقه ای را بصورت خود-گردانی برآورده و اداره کنند. انقلاب مشروطیت در خطه آذربایجان مدارس دوزبانه به فارسی و ترکی را پیشنهاد کرد. بنابراین، مشابه همین پیشنهاد در نواحی زیست دیگر اقوام ایرانی اعم از عرب، کُرد، بلوچ و ترکمن قابل تعمیم است. البته در چارچوب سیستمی همپیوند با روندهای جهانی، یادگیری زبان انگلیسی نیز در دوره دبیرستان و آموزش عالی، امری ضروری باید شناخته شود.

پایان سخن

عبور از مرحله «ولایت فقیهی» و کنار آمدن ِروشنفکر و هنرمند ایرانی با مَدنیت و مُدرنیت جدید همانا بدین معنی ست که بجای انگیزشهای تمرکز-گرائی و پارسی-محوری، پا به عرصه «وحدت در کثرت» گذاریم و با پذیرش ِچند-صدایی در فضای فرهنگی-قومی مملکت، فصل نوینی در تاریخ ایرانزمین بگشائیم. دفاع از حقوق ملل ایرانی بدین معنا نیست که یک هیرارشی قدرت درست کنیم و این توهم را دامن-گستر سازیم که درون این هیرارشی، امکان رشد برای همه اقوام ایرانی بطور برابر و یکسان موجود است.
ایجاد یک نظام شبکه وار و مسطح در سطح کشوری منوط به آنست که همه اقوام ایرانی بتوانند مواضع سیاسی-فرهنگی خویش را آزادانه به منصحه ظهور برسانند. در چنین روالی، حکومت مرکزی فقط عهده دار امور کلان در برنامه ریزی و اقتصاد و واضع قوانین عام بوده؛ حراست از مرزهای جغرافیائی را بعهده خواهد داشت. پذیرش خود-محور ی تا سرحد تعیین سرنوشت، مستلزم آنست که ساختار و نظام تبعیض کنونی را بشناسیم و دریابیم که چرا نابرابری ها بطور نامتوازنی باعث تولید عقب ماندگی در مناطق زیست اقوام شده است. حل معضلات جمعی ما همانا منوط به نقد وضع موجود از یکطرف و طرح مباحث مدرن در حوزه استیفای حقوق برابر از طرف دیگر است.
نگاه ارتدکس روشنفکر ایرانی نیازمند ورق خوردن و به-روز شدن است. معضلات حقوقی راجع به حقوق بین الملل و برابری زبانها-فرهنگها و نیز مسائل مربوط به دولت و حکومت، گفتآوردهای نوینی می طلبد تا به یمن نونگریها؛ بتوان بر خطایای نیاکان و همعصران خویش؛ فائق آمد. اندیشیدن و خلق الگوی رفتاری و گفتمانی جدید مستلزم گذار از کهن-الگوی ِپدران« ولی فقیه» از یکطرف و اقناع ِفرزندان ِ« تکثر-گریز» از طرف دیگر است. پیروزی در این روند منوط به قابلیت عبور از سنت و پایان دهی به چرخه ای ست که تکرار در تکرار از بدو جنبش مشروطیت، بدان مبتلا بوده ایم.